روند تحول تاریخی دیدگاهای مطرح درحوزه اقتصاد توسعه
-دوره رشد ونوسازی اقتصادی(دهه های 1940،50،60) دراین مقطع توسعه را براساس رشدمتوسط تولیدسرانه تعریف کردند،
چشم اندازعلمای اقتصاد توسعه درغرب پیرامون کشاورزی
-دیدگاه های توسعه کشاورزی دردهه های 1940- 1960
دراین دوره اکثریت اقتصاد دانان توسعه ،به ویژه اقتصاد دانان غرب به کشاورزی به عنوان عاملی که می تواند نقش اساسی در رشد اقتصادی ایفا کند ،نگاه نمی کردند. لیتل معتقد است ، که آثار کارشناسان برجسته توسعه در این دوره نشان می دهد که آنها نه وقت آن را داشتند که به روستا بروند و اطلاعات لازم را جمع آوری کنند و نه منابع تجربی و قابل ملاحظه ای در اختیار داشتند که بر آن تکیه نمایند. او تاکید می کند که متفکرین توسعه در این دوره در آثار خود غالبا" توسعه را معادل دگرگون سازی ساخت اقتصادی تلقی می کردند و به کاهش سهم نسبی بخش کشاورزی در تولید ملی و نیروی کار تاکید می نمودند و معتقد بودند که با انتقال عوامل تولید و به ویژه نیروی کار از بخش کشاورزی به بخش صنعت ، دگرگون سازی در اقتصاد تسهیل می گردد.
در همین دوره لوئیس در مقاله خود تحت عنوان "توسعه اقتصادی با عرضه نامحدود کارگر " دیدگاههای توسعه اقتصادی و به ویژه توسعه کشاورزی را به شدت تحت تاثیر قرارداد. او در مقاله خود مدلی از توسعه اقتصادی دو بخشی ارائه داد که در آن یک بخش مدرن سرمایه داری و یک بخش ذاتا" غیرسرمایه داری با غلبه کشاورزی معیشتی تشکیل می شود . براساس نظریه لوئیس ، مشخصه های برجسته بخش سرمایه داری عبارت است از استفاده از سرمایه تجدیدپذیر ، استخدام کارگر مزد بگیر و فروش محصول برای کسب سود بیشترو مشخصه بخش معیشتی ، اشتغال مستقل مبتنی بر زراعت خانوادگی است که در آن کارگر استخدام نمی گردد و از سرمایه تجدید پذیر نیز بهره گرفته نمی شود.
غالب متفکرین اقتصادی این دوره ، بخش سرمایه داری رابا صنعت و بخش غیرسرمایه داری را با کشاورزی سنتی برابر قلمداد کرده و معتقد بودند که برای افزایش آهنگ رشد اقتصادی ، باید نیروی کار و سایر عوامل تولید اضافی از بخش کشاورزی به بخش صنعت منتقل شوند. متخصصین توسعه ، اینگونه نتیجه گیری می کردند که چون رشد اقتصادی در بلند مدت موجب تسهیل در دگرگون سازی ساخت اقتصادی می گردد ، لذا انتقال سریع عوامل تولید به ویژه نیروی کار مازاد از کشاورزی به صنعت ، یک استراتژی مناسب در توسعه کوتاه مدت اقتصادی است.
دو دلیل عمده باعث گردیده بود تا کارشناسان اقتصاد توسعه معتقد باشند، که سهم بخش کشاورزی ناگزیر باید در فرایند توسعه کاهش یابد. این دو دلیل عبارت بودند از :
1.کشش درآمدی تقاضا برای مواد غذایی فرآوری نشده کمتر از یک است و در درآمدهای بالا ، کاهش می یابد و رشد تقاضا برای محصولات خام کشاورزی کندتر م یگردد.
2. افزایش بهره وری کارگر در کشاورزی به معنی آن است که همان مقدار تولید قبلی را در مزرعه می توان با تعداد کمتری کارگر به دست آورد و این برامکان انتقال کارگر از بخش کشاورزی به سایر بخش های اقتصادی دلالت دارد.
دلایل فوق این فرض را در بین اقتصاددانان قوت می بخشید که چون سهم بخش کشاورزی در اقتصاد کاهش می یابد، بنابراین لزومی به سرمایه گذاری در بخش کشاورزی در کوتاه مدت وجود ندارد.
-دوره رشدتوام بابرابری(دهه 1970) نظریات اقتصادتوسعه،برعناصر توزیع درآمد،اشتغال،تغذیه و..تاکید ،الگوهای توسعه کشاورزی در دهه1970
برخی ناکامی ناشی از انقلاب سبز و برنامه های کشاورزی رشد گرا در طی دهه 1960 باعث گردید تا پروژه هایی در زمینه توسعه یکپارچه توسط برخی بنیاد ها نظیر بنیاد فورد و راکفلر و دولت های جهان سوم مورد توجه قرار گیرد. هدف این الگوی توسعه تلفیق مولفه هایی در پروژه های توسعه روستایی بود که موجب افزایش تولیدات کشاورزی، بهبود وضع سلامت ، آموزش و پرورش ، تغذیه و سایر خدمات در مناطق روستایی می گردید. این پروژه ها غالبا" خدمات اجتماعی را با سرعتی بیشتر از گسترش زمینه های اقتصادی لازم برای آنها به پیش می برد. به ویژه اینکه فقدان مجموعه کمک های فنی مناسب برای توسعه اقتصادی و کشاورزی باعث ناتوانی این پروژه ها در افزایش سریع تولیدات کشاورزی می شد. همین امر باعث گردید که در دهه 1980 بسیاری از موسسات کمک کننده نظیر بانک جهانی و آژانس امریکایی توسعه بین المللی یا از این نوع پروژه ها دست کشیدند و یا در طراحی آنها تجدید نظر کرده و به جنبه تولید تاکید بیشتری قابل شدند.
در اواسط دهه 1970 ، رهیافت نیازهای اساسی توسط سازمان هایبین المللی مورد حمایت قرار گرفت و متعاقب آن گروهی از اقتصاددانات بانک جهانی نظیر پل استرتن رهبری آن را به عهده گرفتند. براساس این رهیافت به جای تمرکز برافزایش نرخ رشد اقتصاد ی، برافزایش رفاه طبقات محروم و گروههای هدف تاکید گردید و این کار از طریق طرحهای بهبود تغذیه ، تعلیم و ترتبیت ، مسکن و غیره دنبال گردید. اما تجربه کشورهایی که شتابان به اجرای این پروژه مشغول بودند ، نشان داد که اگرچه سرمایه گذاری در زمینه بهداشت ، تغذیه ، مسکن ، آموزش و پرورش و غیره می تواند به رفاه نسبی توده های فقیر کمک کند، اما رفع اینگونه نیارهای اساسی و اولیه مستلزم تامین منابع مالی و وجود پایه های اقتصادی لازم در سطح کشور است. در پی این تجارب بود که در اوایل دهه 1980 بسیاری از علمای اقتصاد ،یکبار دیگر بر رشد اقتصادی و سرمایه گذاری در امر تولید تاکید کردند و بانک جهانی نیز مجددا" توجه خود را به استراتژی های رشد گرا معطوف کرد و بدین ترتیب رهیافت نیازهای اساسی به فراموشی سپرده شد.
تجارب به دست آمده در رهیافت هیا توسعه دهه های 1960 و 1970 نشان داد که برای دستیابی سریع تر به توسعه کشاورزی باید بر محورهای زیر در دهه های آینده تاکید شود:
1.تقویت نهادهایی چون تحقیقات کشاورزی ، مدیریت ، تحلیل سیاست ها و آموزش در کشورهای کم درآمد.
2.بازبینی و تاکید مجدد بر تخلیل مسائل توسعه کشاورزی در چارچوبی وسیع تر از اقتصاد کلان.
3.ارزیابی مجدد نقش تجارت بین الملل ، کمک های غذایی و تخصصی شدن کشاورزی در اقتصاد
4.حرکت به سوی روش های جامع تر که برای حل مسائل از تخصص های گوناگون سود می برند.
تجارب دهه های 1960 و 1970 نشان داد که تمام این ها مستلزم توسعه اساسی در سرمایه انسانی در کشورهای جهان سوم ، وجود افراد کارآزموده و نهاده های اجتماعی قوی در سطح محلی است.
-دوره توسعه پایدار(دهه 1980)
پارادیم توسعه پایدارابعاد مختلف زندگی بشر را از نظر اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی را تحت تاثیرخودقراردادوهمه این ابعاد پایداری رادرمرکز تحولات خود قراردادند.
